|
دهانت را می بویند
ما سه نفر بودیم اولی کلمه بود که عشق را نوشت دیگری صدا بود که عاشقی را خواند سومی ساز بود که هر دو را نواخت ما سه نفر یک نفر بودیم
زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .
بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست . .
آنکه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميکنند
صورت شما كتابيست كه مردم مي توانند از آن چيز هاي عجيب بخوانند. شكسپیر
سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمر ما را بشکند ولی آنقدر هست که ما را برای دعا به زانو در بیاورد
بادم
نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل
تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو
چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم
این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است قصه عادت
زندگي همچون پيازي است که هر لايه آن را ورق زدم مرا به گريه انداخت...
روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
همیشه برای کسی خاک گلدون باش که حتی وقتی ساقه اش به آسمون هم رسید یادش نره که ریشه اش کجا بوده
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در اشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان . مامان؟ وقتی من داشتم تو حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید خط خطی کرد. مادر اهی کشید و فریاد زد حالا تامی کجاست؟ و رفت به اتاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود وقتی مادر او را پیدا کرد سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تموم ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل اشغال. تامی از غصه گریه کرد. 10 دقیقه بعد وقتی مادر داخل اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمزیک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوست دارم. مادر در حالی که اشک می ریخت به اشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود اورد و ان را دور قلب اویزان کرد. بعد از ان مادر هر روز به پذیرایی می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد.
هر وقت خواستی در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنی اول یه بار کفشاشو بپوش و چند قدم با کفشاش راه برو بعد قضاوت کن.............................
اگر نمی توانی بالا بروی پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ها را بالا ببری
تجربه بی رحم ترین معلم دنیا است زیرا اول امتحان می گیرد و بعد درس میدهد
این شب ها
همیشه در دنیا هیچ چیزی نیست که بی مصرف باشد حتی ساعتی که از کار افتاده در روز دو ساعت را درست نشان میدهد
زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید مه دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
ميگن خدا ابر رو به گريه ميندازه که گل بخنده پس هر وقت گريه کردي ناراحت نشو چون يکي ديگه داره ميخنده
دعاي شبهاي يك كودك: خدايا ميدوني با اين كه آب كم خوردم باز جيش كردم پس كمكم كن صبح كتك نخورم آمين..
|
About![]()
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
Home
|