تبليغاتX
 ستاره کوچولو

ستاره کوچولو

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت23:29توسط آیدا | |

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت20:49توسط آیدا | |

ما سه نفر بودیم

اولی کلمه بود که عشق را نوشت

دیگری صدا بود که عاشقی را خواند

سومی ساز بود که هر دو را نواخت

ما سه نفر یک نفر بودیم

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت22:31توسط آیدا | |

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت17:38توسط آیدا | |

http://artfiles.art.com/images/-/Willem-Haenraets/My-Love-I-Print-C10057456.jpeg

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت23:17توسط آیدا | |

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:15توسط آیدا | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت1:19توسط آیدا | |

بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست . .

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت17:49توسط آیدا | |

آنکه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌کنند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت23:59توسط آیدا | |

صورت شما كتابيست كه مردم مي توانند از آن چيز هاي عجيب بخوانند. شكسپیر

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت18:33توسط آیدا | |

سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمر ما را بشکند ولی آنقدر هست که ما را برای دعا به زانو در بیاورد

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت18:36توسط آیدا | |

بادم نه در بندم  نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت16:18توسط آیدا | |

این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت19:58توسط آیدا | |

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند چه تلخ است قصه عادت

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت22:19توسط آیدا | |

زندگي همچون پيازي است که هر لايه آن را ورق زدم مرا به گريه انداخت...

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت15:19توسط آیدا | |

روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت14:41توسط آیدا | |


آنچه که زيباست عزيز نيست، آنچه که عزيز است زيباست،
سعي کن زيبايي در نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي‌نگري


+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت16:11توسط آیدا | |

همیشه برای کسی خاک گلدون باش که حتی وقتی ساقه اش به آسمون هم رسید یادش نره که ریشه اش کجا بوده

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت16:58توسط آیدا | |

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در اشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان . مامان؟ وقتی من داشتم تو حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید خط خطی کرد. مادر اهی کشید و فریاد زد حالا تامی کجاست؟ و رفت به اتاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود وقتی مادر او را پیدا کرد سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تموم ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل اشغال. تامی از غصه گریه کرد. 10 دقیقه بعد وقتی مادر داخل اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمزیک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوست دارم.

مادر در حالی که اشک می ریخت به اشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود اورد و ان را دور قلب اویزان کرد. بعد از ان مادر هر روز به پذیرایی می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد.

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت13:24توسط آیدا | |

هر وقت خواستی در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنی اول یه بار کفشاشو بپوش و چند قدم با کفشاش راه برو بعد قضاوت کن.............................

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت12:52توسط آیدا | |

اگر نمی توانی بالا بروی پس سیب باش تا با افتادنت اندیشه ها را بالا ببری

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت20:21توسط آیدا | |

تجربه بی رحم ترین معلم دنیا است زیرا اول امتحان می گیرد و بعد درس میدهد

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت22:19توسط آیدا | |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت20:3توسط آیدا | |

همیشه در دنیا هیچ چیزی نیست که بی مصرف باشد حتی ساعتی که از کار افتاده در روز دو ساعت را درست نشان میدهد

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت17:5توسط آیدا | |

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت23:26توسط آیدا | |

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت13:45توسط آیدا | |

زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید مه دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت13:23توسط آیدا | |

ميگن خدا ابر رو به گريه ميندازه که گل بخنده پس هر وقت گريه کردي ناراحت نشو چون يکي ديگه داره ميخنده

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت16:10توسط آیدا | |

دعاي شبهاي يك كودك: خدايا ميدوني با اين كه آب كم خوردم باز جيش كردم پس كمكم كن صبح كتك نخورم آمين..

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت19:52توسط آیدا | |

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتند دارند

نه اراده‌ی دوست نداشتن


نه لیاقت دوست داشته شدن


و نه متانت دوست داشته نشدن


با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت21:13توسط آیدا | |