تبليغاتX
ستاره کوچولو

ستاره کوچولو

آنهایی که به جای فریاد زدن سکوت می کنند,یک روز به جای اینکه صبر کنند در را باز می کنند و میروند...

+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت11:34توسط آیدا | |

دلواپسی من از نیامدنت نیست !

میترسم

در پس این دل دل زدن ها

بیایی ودیگر نخواهمت!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت23:33توسط آیدا | |

عجب دین باحالی داریما!!! سی روز روزه میگیری آخرش یه پولی هم باید بدی!!!
آخه یکی نیس بگه خدایا تو که پول نداری واسه چی مهمونی میگیری که آخرش مجبور شی دنگ جمع کنی؟!!!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت0:41توسط آیدا | |

داستان عشق من و تو مثل بازی شطرنجی بود که تو شاه بودی و من سرباز ساده ی پیاده که احمقانه سعی در وزیر شدن داشت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت18:38توسط آیدا | |

هرگز به "این نیز بگذرد" ها دل خوش مدار که چون بگذرد چیزی جز عمرت را با خود نبرده است

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت12:9توسط آیدا | |

می رفتم و می رفتم و میرفتم ...از چهره ای به چهره ای , از روزی به روزی , از شهری به شهری , زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند..................حسین پناهی

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت23:21توسط آیدا | |

خداوندا نامه ی جرم مرا روز قیامت مگشای من به امید عطای تو خطاکار شدم

+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت21:55توسط آیدا | |

باران باش و ببار، نپرس کاسه های خالی از آن کیست

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت16:5توسط آیدا | |

علی شریعتی: من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد

+نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت23:49توسط آیدا | |

باز هم ماه مهر آمد ماه مهربانی بوی نیمکت بوی گچ های کلاس زنگ تفریح و هیاهو و نشاط.....

آمدن ماه مهر و به همه تبریک میگم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت15:24توسط آیدا | |

 منظره

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت23:44توسط آیدا | |

ارزش بودنت رو همیشه از اندیشه ی یک لحظه نبودنت میتوان فهمید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت23:25توسط آیدا | |

زندگي دايره است
مرکزش صفر بزرگ
و منم داخل آن
و تويي نيز چو من
و من تو با هم
ميتوانيم کز این صفر
بسازيم عددي
و به اندازه ی اندازه خود
حجم اين دايره را بيش کنيم
گر چه صفريم، ولي گسترش خويش کنيم
پس اگر من به تو ياري نکنم
و تو ماني بي من
يا بمانم من بي تو تنها
آسمان بي کس و بي مهر شود
دايره خالي و بي مصرف و خود صفر شود

این هم شعری از پدرم بود که براتون گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت1:5توسط آیدا | |

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه..!

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت12:3توسط آیدا | |

من امروز کنکور داشتم.دعا کنید برام که نتیجه ی خوبی بگیرم...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت10:56توسط آیدا | |

خدایا هرگز نگویم دستم را بگیر عمری است که گرفته ای تنها میگویم  که در این راه دستهایم را رها مکن....

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت15:30توسط آیدا | |

کاش دوباره به زمانی برمیگشتم که تنها غم زندگیم نوشتن مشق های شب بود و شکستن مدادهای رنگی......

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت16:18توسط آیدا | |

روزها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم.اما دریغ از آنکه خوشبختی همان روز هایی بود که گذشت.!!

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت18:47توسط آیدا | |

نگران نباش هنگامی که دوباره باران بگیرد تمام جاده  سبز میشود......

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت22:59توسط آیدا | |

بياييدکمترخطوط قلبمان را اشغال کنيم. شايد خداپشت خط باشد.........

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت17:25توسط آیدا | |

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت23:28توسط آیدا | |

دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید . سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود ! سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ ! پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت23:30توسط آیدا | |

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت23:29توسط آیدا | |

دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت20:49توسط آیدا | |

ما سه نفر بودیم

اولی کلمه بود که عشق را نوشت

دیگری صدا بود که عاشقی را خواند

سومی ساز بود که هر دو را نواخت

ما سه نفر یک نفر بودیم

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت22:31توسط آیدا | |

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت17:38توسط آیدا | |

http://artfiles.art.com/images/-/Willem-Haenraets/My-Love-I-Print-C10057456.jpeg

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت23:17توسط آیدا | |

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت1:15توسط آیدا | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت1:19توسط آیدا | |

بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست . .

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت17:49توسط آیدا | |